تولد
|
امشب منم و صدای محزونی که مرا به خاطرات دور می خواند... سکوت و ویرانی! تمام زندگیم در همین دو خلاصه شد! و امسال که برای بیست وهفتمین بار به نظاره سرخی آتش پایان سال می نشینم؛ و برای بیست وهفتمین بار دل به تیک تاک یک سین از هفت سین می سپارم؛طعم حقیقی این دو واژه را خوب می فهمم! ای کاش می دانستی تا کجای این دل دیوانه دلتنگم تو را و بوسه های شیرینت را! و کاش می دانستی غروب این جمعه غمگین زیر سایه دلچسب واژگانی که از میان آن دو لب تراوید؛به چه شادی شیرینی دچار شد!؟ ...اینک منم ! در حصار این شب عاشق وش که تداعیگر آغوش توست! و یاد آور همه خاطرات قشنگ با تو بودن و با تو ماندنی به درازای شب! شبی که تا همیشه تاریخ ؛حسرت تکرار آن لحظه ها را با خود خواهد داشت! امروز انگار پس از هزار سال «بی تویی» یافتمت! پیچیده در حریر خیال! نمی دانم...حس پیدایی را چگونه یافتی؟! تلخ یا شیرین؟! امروز درآستانه بهاری دیگر عمردوباره من شدی با مهربانی و بخشندگی همیشه ات! ولی بی آنکه مجال سپاسم باشد از تو که زندگیم بخشیدی؛ و پیش از آنکه حتی به «خداحافظی» این واژه غمگین بیندیشم ؛پر گشودی! آرام...سبک...رها...عاشق...و مثل همیشه دوست داشتنی! و امشب...این منم در سیطره و حشتی غریب از بی تو ماندن؛که این شب ظلمانی را با مدد از نام مهربان تو سپری می کنم! آری! زمزمه می کنم نامت را و بوسه بر خیال پیشانی تو می نهم وبه سوی صبح صادق پیش می روم! « دوستت دارم» مرا در ازدحام سکوت و ویرانی بشنو!
|
نظرات ()

