بخاطر اولین برف زمستان...
هنوز باورم نمی شود که ردپای توست روی برف...
چقدر حرف ناشنیده مانده بود بین ما... چقدر حرف
هنوز باورم نمی شود که پشت پنجره نشسته ام
نگاه می کنم به فصل سرد" بی تویی"،چقدر خسته ام!
هنوز عطر راه رفتنت فضای خانه را گرفته است
و گونه هام بی تو بوی گریه شبانه را گرفته است
هنوز هم صدات توی گوش زندگی است گوش می کنم!
به لحن مهربان تو اگرچه زنده نیست گوش می کنم!
هنوز با عبور سایه های عاشق از تو یاد می کنم
به حرفهات توی خوابهای گنگ اعتماد می کنم!
هنوز هم چراغهای نیمه جان برای خواب روشن است
ولی نگاه روشن تو خواب پلکهای خسته من است!
هنوز بعد دیدن تو توی عکسهات لال می شوم
هنوز هم فقط به عشق تو مسافر شمال می شوم
گذشتن من از تمام پیچهای جاده بی تو ساده نیست
گذشتن از تو و از این دل به باد داده بی تو ساده نیست!
***
تحمل سکوت خانه عاقبت شبانه می کشد مرا
غم بنان و بغض "کاروان" در این ترانه می کشد مرا!
چقدر قند توی دل برای دیدن تو آب می شود
غم نخوردن دو چای تلخ بی بهانه می کشد مرا!
غم بزرگ شانه های استوار تو که نیست پشت در
عجیب نیست مرد من!که این غم زنانه می کشد مرا!
گذشتن از تو وگذشتن از تمام خاطرات ساده نیست
گذشتن از تمام لحظه های عاشقانه می کشد مرا!
تو ماههاست رفته ای و هیچ کس خبر ندارد از دلم
صدای پای پشت در،صدای زنگ خانه می کشد مرا!
مرا نشانه ای برای انتخاب مرگ و زندگی بس است
نشانه ای بده،ببین که می کشد ویا نمی کشد مرا...
***
هوایی شدم دوباره امروز در هوای ابری چشمانت!
برای تو از پشت ابری ترین پنجره ها و بارانی ترین آسمانها نوشته ام!
از نخستین جوانه ها و واپسین برگهای زرد...
گفتم بنویسم برایت این بار از پشت پنجره نخستین بارشهای سپید زمستان! همان نخست زمستانی که بوی رخوت را با خود آورد!
اینجا عجیب برف می بارد و من بارانی تر از همیشه برایت می نویسم ای زلال مهربان!
اینک پر می گشایم در خلوت ظهری دلچسب و پر برف از سه کنج تنهایی خویش به سوی پنجره ای که ماه از پشت آن طلوع خواهد کرد!
مدام مرور می کند این ذهن خسته تو را و دستهای تو را و ترانه های تورا:
همقدم شدن با تو در یک صبح برفی،همسفره شدن با تو در یک ظهر دلچسب آفتابی،همصدا شدن با تو در یک عصر غریب بارانی...و سرانجام پناه گرفتن در خاطره گرم آغوش تو در شبهای پرستاره آذین بسته...
اما هنوز اندهناکم وهنوز بالهایم از اشک چشمهایم خیس...
خسته ام،خسته از بود و نبود ،خسته از آینه های کبود،با کوله باری که پشت عاطفه را خمود به سراغت آمده ام!نه بدان تمنا که آرامم کنی ای رود!
چه ،می دانم که تو همواره در تلاطمی و خروشان!من آمده ام که در تو بیارامم! با تو یکی شوم!نمی خوانی ام؟به پیوند؟به یک جرعه لبخند؟
می نویسم و باز مثل همیشه در هراسم از نوشتن...از گفتن...از هرآنچه بوی "دوست داشتن" را می پراکند!نه گریزی هست و نه گزیری!نه می خواهم و نه می توانم!
می بینی چقدر نیستم این روزها؟می شنوی چقدر خاموشم؟ حس می کنم نبودن و خاموشیم تنها دلیل بودنم است!
همنفس!این منم که سرشارترین لحظه هایم را تو به من بخشیدی! و من چندی است بی آنکه بخواهم_حتی_ می گریم!اگر بگویند"چرا؟"خواهم گفت: پاسخ هر پرسش مبهمی در چشمان روشن توست! همانها که مرا به آسمانها برد و پروازم آموخت!
آری من همانم که دستان خسته ام در جستجوی دستانی گرم و صمیمی_دستانی متصل به آرامشی ابدی_با چشمانی بسته در کوره راهی پر از سنگلاخ ،نا گهان به دستان پرشورتو گره خورد...
آری نا گهان...ناگهان..."ناگهان چقدر زود دیر می شود"
مرا ببخش نازنین!این روزها همین که سلام می کنم به یاد خدا حافظی
می افتم!
مرا ببخش...مرا ببخش...مرا ببخش...
همیشه دوست داشتنی!
دست خودم که نیست،
"اگر در دلم جایی مانده بود ،به خدا روی کاغذ گریه نمی کردم"
نظرات ()

