از سر دلتنگی...
بدون اینکه فراهم شود هم آغوشی
سپردمت به جهانی پر از فراموشی
سپردمت به هیاهوی زندگی بی تو!
سپردمت به خدای سکوت و خاموشی
***
بدون اینکه بفهمم نگاه مستت را
بدون اینکه بگیرم دوباره دستت را
بدون اینکه ببینی هجوم اشکم را
سپردمت به خدا پشت غربت گوشی...
***
هزار بار شکستم که نشکند قولم
شکسته های وجودم مذاب شد کم کم
و رفت توی زمینی درست جنس خودم...
از آن غروب همیشه سیاه می پوشی!
***
نشد که لحظه آخر کنار من باشی
قرارگاه دل بیقرار من باشی
نشد که موقع رفتن به بوسه ای کوتاه
بلندترین شعر انتظار من باشی
***
نشد که باز ببویم تورا و گریه کنم
نشد که شعر بگویم تورا و گریه کنم
نشد که باشی و من عاشقت شوم، هر شب
تمام شهر بجویم تورا و گریه کنم...
***
نیامدی که بپرسی چرا نمی خندم!
نیامدی که ببینی چقدر پابندم!
چه خوب شد نرسیدی...چه خوب شد رفتی
چه خوب شد که ندیدی چگونه جان کندم!
***
بدون اینکه فراهم شود هم آغوشی
سپردمت به جهانی پر از فراموشی
سپردمت به هیاهوی زندگی بی تو!
سپردمت به خدای سکوت و خاموشی...
***
نظرات ()

