سلام ای تنها بهونه...

شعر

از سر دلتنگی...

بدون اینکه فراهم شود هم آغوشی

سپردمت به جهانی پر از فراموشی

سپردمت به هیاهوی زندگی بی تو!

سپردمت به خدای سکوت و خاموشی

***

بدون اینکه بفهمم نگاه مستت را

بدون اینکه بگیرم دوباره دستت را

بدون اینکه ببینی هجوم اشکم را

سپردمت به خدا پشت غربت گوشی...

***

هزار بار شکستم که نشکند قولم

شکسته های وجودم مذاب شد کم کم

و رفت توی زمینی درست جنس خودم...

از آن غروب همیشه سیاه می پوشی!

***

نشد که لحظه آخر کنار من باشی

قرارگاه دل بیقرار من باشی

نشد که موقع رفتن به بوسه ای کوتاه

بلندترین شعر انتظار من باشی

***

نشد که باز ببویم تورا و گریه کنم

نشد که شعر بگویم تورا و گریه کنم

نشد که باشی و من عاشقت شوم، هر شب

تمام شهر بجویم تورا و گریه کنم...

***

نیامدی که بپرسی چرا نمی خندم!

نیامدی که ببینی چقدر پابندم!

چه خوب شد نرسیدی...چه خوب شد رفتی

چه خوب شد که ندیدی چگونه جان کندم!

***

بدون اینکه فراهم شود هم آغوشی

سپردمت به جهانی پر از فراموشی

سپردمت به هیاهوی زندگی بی تو!

سپردمت به خدای سکوت و خاموشی...

***

+   ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir