قسمتی از یک غزل قدیمی که تا حدی ویرایش شده
با پنبه می برند اگر سر برادران
خنجر چرا برادر من! پشت دیگران؟
جایی برای زخم مکرر نمانده است
برپشتهای خم شده این قلندران
گرگید و همصدای رمه ضجه می زنید:
"ما را نبرده اند به مسلخ تکاوران"
شاعر!ببین چگونه دم از مرگ می زنند؟
وقتش رسیده سوژه خود را بپروران
***
حالا برادر اینهمه دندان تیز چیست؟
گر نیست قصد جان رمه ،دربیاور آن...
پشمینه را که قصه تو در لباس میش
تلخ مکرر است مرا مثل شوکران
...
...
"یا رب مباد انکه گدا معتبر شود"
از اعتبار عاشقی کیمیا گران
شور است چشم مردم این شهر،دست کم
فیروزه لازم است به انگشت مهتران!
...
...
باور نمی کنی پر پرواز گر گرفت؟
گاهی خبر بگیر از آه کبوتران...
...
و باز هم یک غزل قدیمی(این روزها چیزی برای گفتن ندارم)
...
هر صبح در پیاده رو بی تو قدم زنان
یا عصر ها که پرشده ام از غم بنان
یا زیر نم نم غزلیات مولوی
با عاشقانه ای که تو را می کند فغان
وقتی که خیس می شوم از عطر باتویی
با اینکه نیست قطره ای از تو در آسمان
وقتی که اسم کوچک تو عشق کودکیست
وقتی بزرگ می شوم و پیر ناگهان!
وقتی که طول زندگیم عاشق تو شد
وقتی که نیست مثل تو در پهنه جهان
دیگر نیافرید کسی را شبیه تو!
دیوانه آفرید مرا،امر شد:بخوان!
باید که خواند چشم تورا پس ورق نزن
باید نشست رو به خدا پس نرو،بمان!
***
یک غزل خیلی قدیمی که خیلی دوستش دارم:
دیگر کسی شبیه تو پیدا نمی شود
هرگز نگاه، اینهمه زیبا نمی شود
مجنون پر تلاطم شبگرد!هی نگرد
این غمزه ها برای تو لیلا نمی شود
پرواز را به خاطره بسپار آسمان
دنیا بدون خاطره دنیا نمی شود
اینجا قفس ترین کره خاکی جهان
پس منتظر نباش دری وا نمی شود
زانو نزن مقابل این بی کسی که زن،
در حجم پیله است که پروانه می شود...
نظرات ()

