سلام ای تنها بهونه...

شعر

مسافر

 فردا غروب می رسی از راه،خسته ای!

پیداست دل به هیچ دیاری نبسته ای!

گردوغبارروی نگاهت نشسته است

حالا که روبروی نگاهم نشسته ای...

.

ازشانه هات گردسفرراتکانده ام

سررابه عشق شانه به اینجاکشانده ام

می گویی از تمام سفرها که رفته ای

می گویم از تمام سفرها که مانده ام...

.

یک استکان چای برایت می آورم

کم مانده از رسیدن تو پردرآورم

اسفند دود می کنم و شعله می کشم

دل برده ای تو از من و من دل نمی برم...

.

پروانه وار گرد تو می چرخم ومدام

می گویم از نگاه تو در اولین سلام

اما بدون اینکه نگاهم کنی فقط،

می پرسی از پرنده قالی :"کجا؟کدام؟"

.

یک آن غریبه می شوی انگار بیخودی

شاید سفر شکسته تورا یا عوض شدی

هی فکر می کنم که رسیدی ولی هنوز

دراین مسیر طی شده در آمدوشدی...

.

یک ضبط صوت،شور تو را ناله می کند*

آغوش من حضور تورا ناله می کند

گل بوسه هام روی لبم تشنه تر شدند،

پیشانی ام غرور تورا ناله می کند

.

با این خیال می پرم از خواب،نیستی!

تو آن رفیق کوچه مهتاب نیستی!

توی حیاط آب زده،روی تخت،نه...

زیر درخت،روی همین تاب نیستی!

.

فردا غروب می رسی از راه،خسته ام...

پیداست دل به هیچ خیالی نبسته ام

گردوغبار روی نگاهم نشسته است،

حالا که روبروی نگاهت نشسته ام...

.

.

.

*"این ضبط صوت کهنه که تا ناله می کند

بی جا؟نه...ضبط بی تو بجا ناله می کند"

مهدی زارعی

+   ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir