خوب من سلام!
هنوز"خوب من" می خوانمت من،تو می دانی چرا؟!
هرگز تا بدین پایه مبهوت وپریشان نبوده ام خطوط مبهم پیشانی را!
باز من از سرنوشت می گویم و تو از تمام نوشته ها که پشیمانم کرده است!
اما من...دیری است به نظاره نشسته ام بوسه های تلخ تقدیر را بر دستهای فرتوت زندگانیم...
من دیری است که روزها دل به آهنگی محزون سپرده ام وبرای تو نوشته ام و شبها با دستمالی سفید،همسفر دنیای خیال انگیز نامه های تو بوده ام!
برای تو نوشته ام وبرای تو خوانده ام!
برای توگریسته ام و برای تو خندیده ام ونیز...
برای تو عاشق شده ام ای همیشه عاشق ورویایی
اما امروز تنهاترین تنهایم...تنهاتر از همه روزهای نیامدنت،نبودنت!
دلتنگم خوب من!بسیار دلتنگم!
گفته بودی هنوز پایان راه ناپیداست و قشنگی همه دلتنگی ها وبی صبری ها همین!
من خسته ام خوب من!بسیار خسته ام!
از من مخواه همسفر تو باشم در مسیری پرازدرد که پایان آن برای من به روشنی چشمان توست،درست به روشنی خورشید نهفته در چشمت!
می دانم...می دانم که عاشق پرنده بلند پروازی هستی که پرنده کوته پرواز را به رفیق نیمه راه بودن متهم نکند*
از امشب دستان لرزانم به شاخه های دعا گره خواهد خوردکه شبی اگرچه در خیال،طعم شیرین آرامش رابرای واحه ای در لحظه مزمزه کنیم!
توهم دعا کن خوب من!برای کوچیدن از دیار تشویش و نگرانی،از دیار همه چیزهای بی دلیل،از سرزمین خشک وبی حاصل
بی تو بودن وماندن!
قرارما هزارسال پس از پیلگی پروانه ها درروزی به سبزی برگ درخت ابریشم...
نظرات ()

