سلام ای تنها بهونه...

شعر

سفر

چقدر ساده رقم می خورد،قرار بودن او با من

چقدر ساکت و کمرو بود همیشه موقع بوسیدن!

چقدر فکر نرفتن بود،

چقدر حس نشستن داشت

چقدر غرق خودش می شد،

سکوت گرچه شکستن داشت

چقدر عاشق گرما بود،

چه بود در بدنش می سوخت؟

چه دستهای عجیبی داشت،

در از به در زدنش می سوخت!

چقدر با من و بی من بود،

چه خوب از غم من می کاست!

چه لحظه های قشنگی بود

که بوسه های دگرمیخواست!

چقدر فکر خودم بودم،

چه خوب فکر مرا می خواند!

همیشه دغدغه ام رفتن!

همیشه دور و برم می ماند...

چه غیر منتظره آمد _کسی که منتظرش بودم_

چه بی بهانه از اینجا رفت،

ندید پشت سرش بودم!

چه گیسوان پریشانی!

چه شانه های پر از صبری!

چه چشمهای پر از اشکی،

چه آسمان پر از ابری!

درست لحظه رفتن داشت تمام زندگیم می شد

و نیم گمشده من داشت تمام زندگیم می شد...

ندید پشت سرش بودم،

ندید سایه این زن را!

و رفتُ تو ی دلم انداخت دریغ بوسه رفتن را!

چه عاشقانه غمگینی،

چه بغض های سر راهی!

چه بوسه های پر از دردی!

چه عشقبازی کوتاهی!

...

+   ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir