سلام ای تنها بهونه...

شعر

 

درست مثل هوای بهار می مانی

  که آمده است پس از انجماد طولانی

درست مثل همین قطره های امروزی 

  غریب و سرزده می آیی ونمی مانی

***

درختها به تو دل بسته اند، معلوم است  

دوباره عشق همان سرنوشت مکتوم است

هجوم حادثه هایی شبیه دلتنگی...

گلوی باغ به دستان مرگ محکوم است!

***

بهار بی تو همان خشکسالی ابدی

امان از آفت دوری، چه روزگار بدی!

صدای بوسه باران و شیشه می آید...

تو بوسه ای به لب خشک باع...نه!نزدی!

***

بخند مثل همان روزهای پایانی

اگر اراده نکردی مرا بمیرانی!

بخند خنده تو التماس این باغ است،

که خواب  فاجعه دیده به فصل بارانی!

***

+   ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir