درست مثل هوای بهار می مانی
که آمده است پس از انجماد طولانی
درست مثل همین قطره های امروزی
غریب و سرزده می آیی ونمی مانی
***
درختها به تو دل بسته اند، معلوم است
دوباره عشق همان سرنوشت مکتوم است
هجوم حادثه هایی شبیه دلتنگی...
گلوی باغ به دستان مرگ محکوم است!
***
بهار بی تو همان خشکسالی ابدی
امان از آفت دوری، چه روزگار بدی!
صدای بوسه باران و شیشه می آید...
تو بوسه ای به لب خشک باع...نه!نزدی!
***
بخند مثل همان روزهای پایانی
اگر اراده نکردی مرا بمیرانی!
بخند خنده تو التماس این باغ است،
که خواب فاجعه دیده به فصل بارانی!
***
+
; ٩:۱۱ ق.ظ ; سهشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

