سلام ای تنها بهونه...

شعر

باتویی-نامه

با تویی
 

اگرچه بی تو نیستم در این هجوم بی کسی ولی دلم

دوباره بی جهت گرفته است ...با وجود بودن تو هم،

غزل شبیه روزهای غیبتت سروده می شود!ببین

بدون اینکه حس کنم در این غزل اسیر قافیه ست"غم"

عجیب تر تویی که گوشه نگاه من نشسته ایٌ و تلخ

به استکان قهوه خیره مانده ایٌ و توی دست تو قلم!

به محض اینکه سوژه توی چشمهات برق می زند بنوش

نگاه تلخ قهوه ایٌ بی نصیب سوژه شما منم!

منم که سالهاست عزم آمدن به شعر توست در سرم!

تویی که دیده ای مرا به کنج ذهن شاعرت اگرچه کم!

تویی که چشم بسته ای بروی هرچه یادبود عاشقیست

منم که سالهاست پشت پلک بسته تو می زنم قدم!

"نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه آب می شود"

ببین نگاه سربی تو پشت شعر را چگونه کرده خم؟!

مسیح من!تو را به حرمت تمام لحظه های بی تویی!

به احترام آرزوی تا همیشه با تو بودنم قسم!

به سرزمین خشک  مردمان تیره بخت چشم من ببار...

به جسم سرد و ساکن تمام واژه های شعر من بدم...


 

 

 
نامه
سلام...خسته نباشی...عزیز دور از دست                       

هنوز بوی بهاروبهانه یادت هست؟

فدای چشم نجیبت همیشه بارانی!     

دوباره بغض توآمد بروی گونه نشست؟

هوای سمت شما مثل شعر ما ابری است؟    

  غروبهای شما هم غریب و دلتنگ است؟

هنوزمردم چشمت سیاه پوش غمند؟

 هنوزعطرتنت می کندهوارامست؟

کدام واژه ازاین شعرخط خطی خط خورد؟

کدام حادثه مارا به اوج بردوشکست؟

کدام زن به سرانگشت خود نشانه گرفت،

توراوبیشتراز من چگونه دل به تو بست؟

که بعدعزم سفر کرد و با شما کوچید        

 به شهر پنجره ها و اشاره ها پیوست؟

چه شهر پاک و قشنگی!چه روز زیبایی!

بدون من چقدرباتو زندگی خوب است!!!

فقط ملال همین نامه ها!ازان دختر...

چه بود اسم غریبش؟!هنوز یادت هست؟!

 

 

    

 



+   ; ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir